محیت

 

زمان مدرسه وقتی با صندلی چرخدار 

بین بچه های غیرمعلول درس میخوندم

بعضی ها تصور میکردند کار بیهوده ای هست و ممکنه موفق نشم

اما با لطف خداوند، فداکاری مادر مهربونم و همت و تلاش خودم

خیلی هم خوب درس میخوندم و یکی از شاگرد زرنگای کلاس بودم

(البته تعریف ازخود نباشه، دیگران تصورمیکردند شاگرد زرنگم)

آرزوم درس خوندن و تلاش کردن و فعالیت بود

با فداکاریهای مادر مهربونم سر کلاس درس میرفتم

بعضی افزاد که زحمات مادرمو می دیدن !

میگفتن آخه درس به چه دردش میخوره؟!

اما مادرم میگفت : این حرفها یعنی چی؟ 

آرزوی دخترم تحصیل و فعالیته! باید زحمتشو بکشم...

مادرم یک فرشته است ، فرشته ای که خدا به من هدیه داده

خدا به همه ی مادرها طول عمر و سلامتی بده انشالله

همه ی معلم هام، زحمات مادرم ، و تلاشهای منو تحسین میکردند

هنوز هم یکی از معلم هام احوالمو می پرسه و بهم خیلی محبت داره

اینجاست که می فهمم ، محبت توی قلب آدمها هنوز هم زنده است

هنوز هم انسانها نیاز به محبت و عاطفه ی همدیگه دارن

خداروشکر میکنم که عزیزان مهربون ودوستای باصفای زیادی دارم

خدایا هزار مرتبه شکــــــــــــــــرت . . . 

 

 

 



دلنوشته های فرزانه حبوطی

/ 1 نظر / 15 بازدید